تبليغاتX
برزخ - چرا همه ایرانیان شاعر هستند ؟
چرا همه ایرانیان شاعر هستند ؟ سه شنبه ششم اسفند 1387 9 بعد از ظهر
دوست عزیز محمد جواد علیزاده در یکی از مطالب نغز خویش پرسیده است چرا همه مردم ایران شاعر هستند؟ در واقع این دوست گرامی به نکته ارزشمندی اشاره کرده است که می تواند مورد بحث و گفتگو قرار گیرد. نکته نهفته در این سئوال، مطلب مهمی است از آن رو که بسیاری از ما ایرانیان یا شعر می گوییم یا ترانه هایی را زیر لب تکرار می کنیم یا در حین رانندگی و کارهای دیگر مهملاتی را با موسیقی هایی من درآوردی وردخوانی می کنیم و... به نظر من اینها شواهدی است از وجود جامعه ای که می توان آن را جامعه ای احساسی نامید. جامعه احساسی مفهومی است که در برابر جامعه عقلایی قرار می گیرد. بسیاری از ما در زندگی روزمره خویش با امورات عجیب و غریب ماورایی در ارتباطیم. اموراتی که بسیاری از آنها هیچ ربطی به دین مشخص نهادینه شده ندارد. تقدیر و سرنوشت زندگی روزمره ما را احاطه کرده است. ما ایرانیان بسیاری از اعمال خویش را بر اساس احساسات درونی مان انجام می دهیم، احساساتی که دقایقی بعد نشانی از آنها باقی نمانده است. بسیاری از ما با یک نگاه عاشق می شویم و بعد از مدتی به نفرت می رسیم. موسیقی سنتی ما انسان را به وادی عاطفه و احساس می کشاند و اشعاری که همیشه همراه موسیقی ها هستند(و اجازه فهم موسیقی را نمی دهند) ما را غرق در احساس می کنند. بسیاری از ما به کتابی تفال می زنیم و احساس می کنیم که مسیر زندگی مان مشخص شده است. صبح تا شب سعدی و حافظ و مولانا می خوانیم و غرق کیف و لذت می شویم. زندگی احساسی از هر سو ما را احاطه کرده است. حتی رفتارهای سیاسی و انتخاباتی مان هم تابع احساسات هستند. یک روز شعار درود بر بنی صدر سر می دهیم و فردا مرگ بر بنی صدر می گوییم. یک روز فکر می کنیم خاتمی 8 سال ما را سر کار گذاشت و هیچ کاری نکرد و یک روز دیگر با شنیدن خبر نامزدی او غرق در شادی و احساس می شویم و نمی توانیم جلوی اشک های خود را بگیریم. یک روز فکر می کنیم دنیا دیگر به پایان رسیده است و هیچ راه امیدی نیست و یک روز دیگر احساس می کنیم که امروز بهترین روز زندگی است و ایکاش زندگی همیشه برقرار باشد زیرا بلبلان می خوانند و همه جا را سبزه و گل سنگفرش کرده اند و یا دانه های برف رقص کنان پایین می آیند و همه جا سفید شده است.

اینها همه نشانه هایی از جامعه ای احساسی است جامعه که با عقلانیت بیگانه است.به قول استادی برخورد ما ایرانیان با رانندگی مصداق کاملی از این وضعیت است. در حالی که در جوامع عقلایی به اتوموبیل به چشم وسیله ای خطرناک نگریسته می شود و راننده سعی می کند تا با احتیاط کامل رانندگی کند، رانندگان ایرانی تمام عقده های خود را در رانندگی خالی می کنند، حالی می کنند و بعد هم ممکن است برای تمام عمر بدحال شوند. بسیاری از ما توان ارزیابی عقلایی موقعیت های اجتماعی روزمره را نداریم. اولین مواجه ما با هر پدیده از احساس مان آغاز می شود. ما در برخورد با مشکلات روزمره رکورد استفاده از مکانیسم های روانی را هر روز ارتقا می دهیم . فرافکنی مشکلات به دیگران یا شرایط جامعه (تمام مشکلات ما ناشی از وضعیت جهان سومی ماست یا تقصیر دولت است یا زیر سر آخوندهاست یا هرچه هست زیر سر انگلیس هاست)، توجیه غیر عقلانی مشکلات و یا پاک کردن صورت مسئله و کتمان مشکل از مکانیسم های آشنای روزمره اند. تمام ما بر حق هستیم و هیچ کس گمان نمی کند که شاید او مقصر باشد و بتواند به نحو عقلایی فکر کند و خود را اصلاح نماید.

عقلانیت از جمله آرمان های روشنگری است. آرمانی که در کنار آرمان های فردگرایی و آزادی قرار می گیرد. هرچند جوامع غربی نیز نتوانستند این آرمان ها را به طور کامل در آغوش گیرند و پروژه مدرنیته به قول هابرماس ناتمام است، اما فاصله بسیاری است میان سرگذشت جوامع احساسی چون ما و سرگذشت جوامع آنها. ما مردمان به کودکانی می مانیم که هر چیز را طلب می کنیم و قادر به درک شرایط و محدودیت های محیط اطرافمان نیستیم. واقع گرایی، مواجه با واقعیت و تحلیل عقلایی آن جایی در بین ما ندارد. هر گاه نیز به چیزی نرسیدیم در عوض تحلیل عقلایی نارسایی ها و ضعف هایمان و تلاش در راه ترمیم آنها، همچون کودکان گریه سر می دهیم. به قول فروید ناخودآگاه ما بر خودآگاهمان مسلط است و هیچ کس هم به فکر تقویت خود آگاه خویش نیست. اینها همه توضیح همان سئوال بود که چرا همه ایرانی ها شاعر هستند. این سئوال را به گونه ای دیگر نیز می توان پرسید چرا ایرانی ها رمان نمی خوانند؟

آرزوی بازگشت به کودکی آرزوی خوبی نیست.

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |