تبليغاتX
برزخ - آزاده ای کو ؟ ( ما همه فاحشه ایم )
آزاده ای کو ؟ ( ما همه فاحشه ایم ) یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 2 قبل از ظهر
رمان "تربیت احساساتِ" گوستاو فلوبر با ذکر خاطره ای از حضور قهرمان داستان و دوستش در یک فاحشه خانه پایان می یابد. هنگامی که خوانندگان داستان با کنجکاوی و تعجب می پرسیدند که چرا نویسنده، رمان خویش را با نام بردن از فاحشه خانه به پایان برده است، فلوبر توضیح داد که هدف او یادآوری این نکته است که تمام شخصیت های این داستان فاحشه هستند.

مفهوم فاحشگی از جمله مفاهیمی است که توجه به آن درک زندگی روزمره ما را تسهیل می کند.فاحشه کیست؟ آن کس که تن خویش را به هر کس دیگری تسلیم می نماید؟ آن کس که هر دم در آغوش کسی است؟ آیا تنها زنانی که هم اکنون بر سر چارراه ها و خیابان های شهر ایستاده اند تا مردی آنها را سوار کند فاحشه اند؟ آیا تنها مردانی که هر شب را با زنی به صبح می رسانند شایسته فاحشه نامیده شدن هستند؟آیا تک تک ما فاحشه نیستیم؟ دانشجویی که در سر کلاس درس از بیان نظرات حقیقی اش طفره می رود و آنگونه نظر می دهد که استاد و جمع بپسندند فاحشه نیست؟ کارمندی که در محل کار آنگونه کار می کند که کارفرما خوشش آید ونه آنگونه که خود می پسندد فاحشه نیست؟ محققانی که آنگونه تحقیق می کنند که به نتایج دلخواه سازمان دست یابند و نه به نتایجی که به روح تحقیق نزدیک تر است فاحشه نیستند؟ انسان هایی چون ما که از صبح تا شب افکار، ارزش ها، احساسات، سلایق و ... خود را به خاطر دستیابی به پول، این فاحشه دوران جدید (زیمل)، زیر پا می گذاریم فاحشه نیستیم؟

در جامعه ای که به بیان دورکیم تقسیم کار اجباری مبنای اداره امور باشد و از تقسیم کار اختیاری که مبتنی بر استعدادها، علایق و سلایق و... است سراغی نتوان نگرفت فاحشگی مفهومی مهم برای توصیف اکثریت انسان های از خود بیگانه ای است که به بیان مارکس نتایج بیگانگی از کار را متحمل می شوند.انسان هایی که در چنین جامعه شی ء واره ای (لوکاچ) زندگی می کنند به سختی می توانند به دنبال کسب سرمایه مادی یا نمادی باشند بدون آن که خود را فاحشه ای همه جایی در نظر نگیرند.

آزادگی مفهومی غریب در چنین جامعه ای است.به سختی می توان انسانی را در نظر آورد که در جامعه ای چون جامعه ما به امرار معاش مشغول باشد و هنوز فاحشه نشده باشد!

شاید تنها کاری که می توان کرد این باشد که به قول سیاوش قمیشی بر روی دیوار خط بکشیم شاید این چوب خط اسیری ما را به خود آورد ! شاید بتوانیم شرایطی را که بر ما تحمیل می شود تغییر دهیم !

 

خط می کشم رو دیوار             همیشه روزی یک بار

توهم شبیه من باش               حسابت رو نگه دار

ببین که چند تا قرنه                تن به اسیری دادی

دنیات شده شبیه                   سلول انفرادی

تا چشم به هم می زاری          می بینی عمر تموم شد

بین چهارتا دیوار                      وجود تو حروم شد

چوب خط این اسیری               دیوارات رو پوشونده

همین روزا می بینی                که فرصتی نمونده

بیرون بیا خودت باش                تو آدمی نه برده

همیشه باخته هر کس             شکایتی نکرده

عاشق زندگی باش                 زندگی شغل و پول نیست

تو امتحان بودن                       برده بودن قبول نیست

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |