تبليغاتX
برزخ - ...که پوچ شد.
...که پوچ شد. پنجشنبه بیستم دی 1386 3 بعد از ظهر

 سامان جوانی بود 37 ساله با هیکلی ورزیده کارکرده و قوی با دست های محکم و پینه بسته. انگارمردی است جا افتاده که آنقدر کار کرده که دستهایش این شکلی شده است. سامان صبح های زود بیدار می شد ابتدا روی بام می رفت و طلوع خورشید را نگاه می کرد از دیدن این منظره لذت می برد و کیف  می کرد ، سر صبر صبحانه مفصلی می خورد و بعد بلافاصله از خانه بیرون می رفت و مشغول کار می شد. او مدیر یک کارخانه قطعه سازی بود . صبح ها تکه های آهن و فولاد را به کارخانه او می آوردند و تحویل سامان می دادند. سامان ابتدا آنها را خوب برانداز می کرد دست به روی آنها می کشید و با خودش یک چیزهای نامفهومی می گفت انگار با آهن و فولاد سر و سری داشت بعد دستگاه ها را روشن می کرد و کارگرها را به کار وا می داشت. کار سامان تا شب ادامه داشت، فقط ظهر نیم ساعتی کارخانه را برای ناهار تعطیل می کرد. شب ها وقتی دیر وقت به خانه بر می گشت خیلی خسته بود اما احساس خوبی داشت. با خودش به کارهای امروز فکر می کرد و از اینکه توانسته بود اینهمه کارهای سخت انجام دهد احساس رضایت می کرد و لذت می برد. شب ها شام مختصری می خورد و زود می خوابید تا فردا صبح زود آماده کار باشد .سامان با کارش زندگی می کرد، فکر می کرد باید این جامعه را توسعه داد باید چنان چیزهای سفت و محکم و با عظمتی ساخت که همه را به سجود در برابر انسان وا دارد. دوست داشت چیزهایی بسازد که هیچ کس نمی توانست و بعد دوست داشت به همه بگوید ببینید ما می توانیم . ما باید پیشرفت کنیم . ما باید کار کنیم . تفریح و خوش گذرانی مال بچه هاست اگر می خواهید کشور پیشرفت کند باید بی وقفه کار کنید . وقتی خانواده اش 10 سال پیش برای سامان خواستگاری رفتند و دختری را برای او به زنی گرفتند از همان روز اول اختلاف نظر سامان و زنش شروع شد. سامان از صبح تا شب کار می کرد و زنش می خواست با او به تفریح و گردش برود. بارها میان آنها دعوا و درگیری رخ می داد . زنش از او می خواست تا زودتر به خانه بیاید یا لااقل روزهای تعطیل کار نکند اما سامان زیر بار نمی رفت و در جواب می گفت اگر امثال من کم کاری کنند پس این مملکت چه طور پیشرفت می کند؟ با خودش می گفت باید با تمام قدرت کار کرد تا  کارها جلو رود و  پیشرفت کنیم  ،حیف که این زن این چیزها را درک نمی کند . سامان احساس غرور می کرد وقتی به یاد می آورد که قطعات همین پل های فلزی خیابان های شهر را او ساخته است .گاهی که به نزدیک پل مرکزی شهر می رفت حسابی خوشحال می شد، یاد آن روز می افتاد که رئیس شرکت شهر سازی از او برای نظارت بر کار کارگران دعوت کرد و به یاد می آورد که چه جور خودش آستین ها را بالا زده بود و پا به پای کارگران کار می کرد . آن وقت جلو می رفت بر روی آهن پل دست می کشید، حس غریبی تمام بدنش را فرا می گرفت و با خودش می گفت پیشرفت ، آری ما می توانیم. در هر حال سامان نتوانست زنش را تحمل کند و زنش هم از او کینه به دل گرفت، بنابراین 6 سال بود که تنها زندگی می کرد.

سامان دوست و آشنای زیادی نداشت فقط یک دوست داشت به اسم ایمان که سرش تو درس و کتاب بود اتفاقا او هم طرفدار پیشرفت و توسعه بود و سرش برای این بحث های غرور آمیز درد می کرد ، اما ایمان طرفدار توسعه انسانی بود و به کارهای سامان خیلی خوشبین نبود. ایمان معتقد بود که تا انسانها و تا فرهنگ اصلاح نشوند هیچ چیز درست نمی شود. او می گفت تا این آدمها یاد نگیرند که باید چطور زندگی کرد تا اهل فکر و تعقل و اخلاق اجتماعی نشوند صدها هزار پل با آخرین تکنولوژی روز هم بی فایده است.

سامان و ایمان  با هم اختلاف نظر داشتند و گاهی ساعتها با هم سر این موضوع بحث می کردند و هر کدام عقاید خود را تکرار می کردند. اما تا به حال نتیجه ای از این همه بحث بیرون نیامده بود.اگرچه این بحث ها تاثیری بر عزم و اراده سامان نمی گذاشت و او به کارهای خودش مشغول بود و به ایمان هم می گفت که در هر حال باید کار کرد و تو هم به کارت بچسب .

روز ها می گذشت و سامان پر قدرت کار می کرد تا اینکه یک روز ظهر ایمان به کارخانه آمد. بعد از سلام و احوال پرسی چون نزدیک ظهر بود سامان دست از کار کشید و ایمان را به ناهار دعوت کرد. در موقع ناهار  ایمان شروع کرد به تعریف از کتابی که تازه خوانده بود، او داستانی خوانده بود به نام س.گ.ل.ل  از نویسنده ای به نام صادق هدایت. ایمان شروع به تعریف داستان کرد  و سامان گوش می داد. او گفت نویسنده نوشته که فرض کنید به زمان آینده رفته اید. دوره ای است که پیشرفت های تکنولوژیک در اوج است هر چه فکرش را بتوانی بکنی اتفاق افتاده ، ساختمان های بزرگ ،آسمان خراش های غول پیکر، پل های عظیم ،خیابان های چند طبقه و.... همچنین پیشرفت های انسانی هم در اوج است همه تحصیل کرده ،همه متفکر ،بحث های مربوط به اخلاق همه حل شده و همه شده اند آدم های کاملا اخلاقی، مسایل مربوط به نابرابری و اختلاف طبقاتی و... همه و همه حل شده است. اما انسانها یک مشکل دارند که هنوز حل نشده  و برای همین یک مشکل هم هر روز عده زیادی خودکشی می کنند  و آن مشکل عبارت است از مشکل معنی. یعنی انسانها نمی دانند که دیگر برای چی زنده هستند؟ آنها از خود می پرسند وقتی به تمام اهداف مادی و غیر مادی زندگی رسیده اند وقتی به آن چه به آن پیشرفت و توسعه می گفتند دست یافته اند، دیگر برای چی باید زنده بمانند؟ برای همین هم برنامه هایی برای خودکشی دسته جمعی ترتیب داده اند و هر روز به آمار افرادی که خودکشی می کنند اضافه می شود. سامان همین طور که به داستان گوش می داد به فکر فرو رفته بود و هیچی نمی گفت.ایمان همچنان به تعریفش ادامه می داد و ما بقی داستان را نقل می کرد اما سامان دیگر چیزی نمی شنید و غرق در فکر شده بود . وقتی داستان تمام شد ایمان گفت خوب البته این هم نظری است یارو آنقدر خورده و خوابیده که قاطی کرده  ،خودش هم نفهمیده چی گفته حالا کو تا اون موقع ها؟ اصلا کی گفته باید این جوری بشه ؟ ولش کن این رو گفتم که یه چیزی گفته باشم . راستی کار و بار چه طوره ؟ قطعات شرکت راه و ساختمان را تحویل دادی؟ سامان متفکرانه تکانی خورد و گفت آره دیروز نوبت اول رو تحویل دادم ،مال امروزم تا یکی دو ساعته دیگه تمومه. ایمان بعد از رد وبدل شدن یکی دو جمله دیگر سامان را تنها گذاشت و رفت. سامان هم بلافاصله بعد از رفتن او برخاست و به میان دستگاه ها و کارگران رفت، کار را از دست یکی از کارگرها گرفت و خودش مشغول کار شد .یک ساعتی بی وقفه کار کرد اما انگار یک فکری دائما او را اذیت می کرد بعد یکهو دست از کار کشید احساس عجیبی تمام بدنش را فرا گرفت و به فکر فرو رفت. با خودش گفت واقعا برای چی این همه کار می کنیم؟ نکند این همه کار بی فایده باشد؟ اما نه ما به توسعه و پیشرفت نیاز داریم. آره ایمان راست می گفت یارو خوشی زده زیر دلش خواسته ملت رو مچل کنه ! ولش کن. و بعد سخت تر از همیشه مشغول کار شد.

چند روز گذشت و سامان مثل سابق کار می کرد اما گاهی ناخوداگاه به یاد آن داستان می افتاد.یک روز زودتر ازهمیشه دست از کار کشید و راهی خانه شد. در راه با خود می گفت اما واقعا اگرما پیشرفت کردیم و اونجوری شد چی ؟ اگر حاصل این توسعه ای که هر روز به امید آن هستیم بی معنایی و پوچی باشد چی؟

وقتی به خانه رسید یک راست به رختخواب رفت و وقتی فردا از خواب بیدار شد حوالی ظهر بود . سامان از اینکه دیر بیدار شده بود خیلی ترسید ،تا به حال نشده بود تا ظهر بخوابد ،یاد کارخانه افتاد و سفارشاتی که باید امروز تحویل می داد. خسته و پریشان چند دور، دور اتاق گشت و بعد روی مبل راحتی اش نشست و با خودش گفت آخرش که چی ؟ وقتی بشر بعد از اینهمه پیشرفت و توسعه باید خودکشی کند اصلا چرا باید پیشرفت کند ؟ بعد از جیبش سیگاری در آورد ، پکی به آن زد و باز در فکر فرو رفت.

اکنون سه هفته بود که سامان به سر کار نمی رفت کارخانه را تعطیل کرده بود و خانه نشین شده بود. صبح ها تا ظهر خواب بود ،وقتی بیدار می شد در خانه چرخی می زد ،روی مبلش می نشست  سیگارش را می کشید وفکر می کرد . شب ها شومینه اتاق را روشن می کرد مبلش را نزدیک شومینه می برد سیگارش را در می آورد، اشربه ای می نوشید ، به شعله های آتش خیره می شد و فقط فکر می کرد. انگار احساس می کرد تمام حرف های زیبا در باره توسعه و پیشرفت و کار و تلاش و سازندگی برای او افسانه شده است ،با خودش فکر می کرد مدتی با این حرف ها خوش بودم و دور و ور خودم را نمی دیدم و به هیچ چیز فکر نمی کردم اما واقعا اینهمه تلاش و کوشش برای چی ؟ اینهمه دویدن ،اینهمه سختی کشیدن ؟!  اگر قراراست آخرش خودکشی کنیم چرا همین حالا نکنیم؟ گاهی بعد از ظهر ها از پنجره اتاقش به بیرون نگاه می کرد مردم را می دید که با چه عجله ای این ور و اون ور می شدند و بعد از خودش تعجب می کرد که یک روز مثل این ها اینقدر این ور و اون ور می رفته و عجله داشته !

روزها می گذشت و سامان حوصله هیچ چیز و هیچ کس را نداشت .حتی  نمی خواست دوستش ایمان را ببیند.فکر می کرد دنیا همه بی معنی و پوچ است و توسعه و این حرف ها حرف های قشنگی است که آدم ها ساخته اند تا خودشان را گول بزنند. به هر چیز فکر می کرد تا از این حالت بیرون بیاید گاهی به ایمان و نویسنده داستان فحش می داد که او را به این روز انداخته اند اما بعد با خودش می گفت  قبلا مثل کبک سرم را در برف کرده بودم و به هیچ چیز توجه نداشتم اما حالا لااقل یک چیزهایی می دانم و احساس خوبی می کرد که مثل بقیه نیست.

چند هفته بعد ، ایمان که از تغییر حالات او خیلی متعجب بود به در خانه اش آمد . راستش در این مدت از دست سامان ناراحت بود و از کم محلی های او عصبانی بود ،اما در هر حال نگرانی، باعث آمدن او به نزد دوستش شده بود. ایمان پشت در رسید و چند بار در زد اما جوابی نگرفت. می دانست که سامان در این روزها از خانه بیرون نمی رود ، با خودش فکر کرد شاید باز هم دارد خودش را لوس می کند و می خواهد باز هم جواب او را ندهد . داشت از در زدن منصرف می شد که از داخل خانه بوی مشمئز کننده ای شنید، زنگ را با تمام قدرت فشار داد اما فایده ای نداشت ،عزمش را جزم کرد و چند بار با تنه به در ضربه زد ناگهان در باز شد و ایمان سامان را دید در حالی که انتحار کرده بود.      

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |