تبليغاتX
برزخ - جاده
جاده یکشنبه یازدهم آذر 1386 1 بعد از ظهر
از خواب بیدار شدم اما نه شاید هم هنوز خواب بودم. در راهی افتاده بودم و همین جور پیش می رفتم  ناگهان دیدم دو پسر با من همراهند گفتم شما کیستید ؟ گفتند ما نمی دانیم اما ظاهرا پسرهای توایم متعجب شدم فکر کردم اما من که هرگز ازدواج نکرده بودم اینها چه می گویند جلو تر رفتیم به یکی از پسر ها گفتم من گشنه ام است آیا چیزی برای خوردن داریم؟ خنده وحشتناکی کرد و گفت تو پدر من هستی از من غذا می خواهی! نمی دانستم باید چه بگویم به راه ادامه دادیم ناگهان دیدم آن پسر با دست به دختری اشاره می کند و گفت من می خواهم با آن دختر بیامیزم . و بعد به طرف دختر رفت و بعد از چند ثانیه با او برگشت و خوشحال بود. تعجب کردم با خودم گفتم من هرگز نتوانستم با دختری رابطه برقرار کنم همیشه خجالت می کشیدم و این یارو درچند ثانیه با یکی رفیق شد  اگر پسر من است چه طور اینجوری شده؟ راه میرفتیم و جاده را می پیمودیم . ناگهان به او گفتم ببینم جایی برای زندگی داریم؟ خانه ای چیزی؟ با یک نگاه متعجب بهت زده به من نگاه کرد انگار گناهی از من سر زده و با حالتی متعجبانه و خشمگینانه گفت یعنی خانه نداریم! گفتم من نمی دانم! دیدم در یک لحظه دست دختر را کشید با هم به زیر درختی رفتند و خوابیدند. حیرت کردم و به راه ادامه دادم .دیدم آن یکی پسرهنوز با من راه می رود به او گفتم تو چرا هیچ حرفی نمی زنی گفت حوصله ندارم گفتم اسمت چیست گفت نمی دانم تو که پدر منی نمی دانی؟ چند لحظه فکر کردم اما چیزی به خاطرم نرسید . از او پرسیدم ببینم تو نمی دانی من کیستم از کجا به اینجا آمدم و اصلا چرا آمدم؟ چیزی نگفت لبهایش را جلو داد و یک جوری به من نگاه کرد انگار من یک احمق  وازده هستم لابد در دلش می گفت وقتی تو که پدر من هستی اینها را نمی دانی من از کجا بدانم ؟ راه می رفتیم و من نمیدانستم کجا می رویم و چرا می رویم انگار از راه رفتن یک لذت و کیف بخصوصی می کردم اما هر وقت یادم می آمد که هدفی ندارم و نمی دانم برای چه راه می روم انگار سرد و نا امید می شدم اما مثل اینکه نمی توانستم بنشینم و باید همین جوری راه می رفتم  بعد از چند دقیقه احساس کردم که آن یکی پسره هم نیست نفهمیدم کی رفت کجا رفت چرا رفت ؟ بعد دیدم لب یک پرت گاه بلند رسیدم که پایینش یک رودخانه خروشان همینجوری در حرکت بود به پشت سرم نگاه کردم دیدم اوه چه قدر راه آمده ام احساس کردم خیلی خسته شدم به سمت پرتگاه رفتم جاده همچنان می رفت از پشت کوه می پیچید و معلوم نبود ته آن کجاست آیا اصلا جایی هست ؟ یک بار دیگر از خودم پرسیدم من کی هستم ؟ و چون بیشتر گنگ و گیج شدم  یک پایم را از پرتگاه آویزان کردم و بعد آن یکی را و بعد دیگرهیچی به یاد ندارم !
نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |