2- تصویر سازی از عشق ناب کار آسانی نیست. به ویژه در زمانه ای که ردپای امر اجتماعی تصور هر امر نابی را غیر ممکن ساخته است. اما اگر بخواهیم از امر ناب در مفهومی بوردیویی سخن بگوییم باید آنرا به واسطه مفاهیم استقلال، استغنا و بی منفعتی به تصویر کشیم. در این معنی عشق ناب نیز می تواند عشقی استغنا طلب و بی نفع معرفی گردد. بوردیو البته می داند که سخن گفتن از بی نفعی راه به جایی نخواهد برد و از نفع نهفته در بی نفعی سخن می گوید. اما سخن گفتن از غیر ممکن بودن بی نفعی به معنی برابر دانستن تمام نفع ها نیست. به عبارت دیگر همه انسانها از کنش های روزمره خود نفع خواهند برد، اما این نفع ها از لحاظ کمی و کیفی برابر نیستند. در نتیجه شاید بتوان عشق ناب را عشقی دانست که در پی نفع کمتری (کمی و کیقی) باشد و یا منفعت کمتری (کمی و کیفی) را به دنبال آورد.
3- کسانی که از افتادن در دام مرگ نهراسیده اند و جرات خواندن بوف کور صادق هدایت را داشته اند می دانند که این رمان بر اساس برخی تفاسیر از دو بخش تشکیل یافته است. بازخوانی بوف کور بر اساس طرح بوردیو و سعی در یافتن نشانه ای از امر ناب در این داستان جلوه هایی از عشق ناب را به نمایش می گذارد. بر این اساس بخش نخست بوف کور را می توان روایت عشق ناب نامید. قهرمان همه جا را به دنبال عشق جستجو می کند در حالی که هیچ گاه به صرافت تصاحب زن اثیری نمی افتد. او تنها خواستار دیدن چشم های زن اثیری است و با تن او کاری ندارد. گویی او قهرمانی است که می خواهد در آیینه چشمان عشق ناب شستشو داده شود و از همنشینی با منش ناب بهره مند گردد. او عاشق استغنا طلبی است که نفع های روزمره و جسمانی خود را به فراموشی سپرده است. بخش دوم داستان را می توان جریان استحاله قهرمان داستان دانست. قهرمان از دنیای اثیری بیرون آمده است و در زمان و مکان روزمره زندگی می کند. او زنی دارد که او را لکاته صدا می زند. لکاته هیچ گاه با او هم بستر نبوده است در حالی که فاسق های جفت و تاق فراوانی دارد. قهرمان با این همه او را دوست دارد و به دنبال جلب نظر او تکاپو می کند. اما هر چه داستان به پیش می رود قهرمان از جهان اثیری بیش تر جدا می گردد و در جهان رجاله ها بیش تر فرو می رود. پایان داستان نقطه ایست که قهرمان به پیرمرد خنزرپنزری که می تواند نمادی از رجاله ها باشد استحاله یافته است. در این جاست که قهرمان احساس می کند لکاته به او خیانت کرده است، حس کینه در او بیدار می شود و به فکر انتقام می افتد و آنگاه لکاته را به قتل می رساند در حالی که خودش یک رجاله است. اکنون او فاصله زیادی با بی نفعی دارد.
4- خیانت از جمله مفاهیمی است که می تواند در تحلیل نوع عشق مفید باشد. اعتقاد به مفهوم خیانت، کینه، تصاحب و انتقام از جمله مولفه های عشق رجاله وار یا لکاته وارهستند. مفهوم خیانت در عشق ناب جایی ندارد.
اینها همه نشانه هایی از جامعه ای احساسی است جامعه که با عقلانیت بیگانه است.به قول استادی برخورد ما ایرانیان با رانندگی مصداق کاملی از این وضعیت است. در حالی که در جوامع عقلایی به اتوموبیل به چشم وسیله ای خطرناک نگریسته می شود و راننده سعی می کند تا با احتیاط کامل رانندگی کند، رانندگان ایرانی تمام عقده های خود را در رانندگی خالی می کنند، حالی می کنند و بعد هم ممکن است برای تمام عمر بدحال شوند. بسیاری از ما توان ارزیابی عقلایی موقعیت های اجتماعی روزمره را نداریم. اولین مواجه ما با هر پدیده از احساس مان آغاز می شود. ما در برخورد با مشکلات روزمره رکورد استفاده از مکانیسم های روانی را هر روز ارتقا می دهیم . فرافکنی مشکلات به دیگران یا شرایط جامعه (تمام مشکلات ما ناشی از وضعیت جهان سومی ماست یا تقصیر دولت است یا زیر سر آخوندهاست یا هرچه هست زیر سر انگلیس هاست)، توجیه غیر عقلانی مشکلات و یا پاک کردن صورت مسئله و کتمان مشکل از مکانیسم های آشنای روزمره اند. تمام ما بر حق هستیم و هیچ کس گمان نمی کند که شاید او مقصر باشد و بتواند به نحو عقلایی فکر کند و خود را اصلاح نماید.
عقلانیت از جمله آرمان های روشنگری است. آرمانی که در کنار آرمان های فردگرایی و آزادی قرار می گیرد. هرچند جوامع غربی نیز نتوانستند این آرمان ها را به طور کامل در آغوش گیرند و پروژه مدرنیته به قول هابرماس ناتمام است، اما فاصله بسیاری است میان سرگذشت جوامع احساسی چون ما و سرگذشت جوامع آنها. ما مردمان به کودکانی می مانیم که هر چیز را طلب می کنیم و قادر به درک شرایط و محدودیت های محیط اطرافمان نیستیم. واقع گرایی، مواجه با واقعیت و تحلیل عقلایی آن جایی در بین ما ندارد. هر گاه نیز به چیزی نرسیدیم در عوض تحلیل عقلایی نارسایی ها و ضعف هایمان و تلاش در راه ترمیم آنها، همچون کودکان گریه سر می دهیم. به قول فروید ناخودآگاه ما بر خودآگاهمان مسلط است و هیچ کس هم به فکر تقویت خود آگاه خویش نیست. اینها همه توضیح همان سئوال بود که چرا همه ایرانی ها شاعر هستند. این سئوال را به گونه ای دیگر نیز می توان پرسید چرا ایرانی ها رمان نمی خوانند؟
آرزوی بازگشت به کودکی آرزوی خوبی نیست.


