تبليغاتX
برزخ
درباره خیانت سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 2 قبل از ظهر
1- مفهوم خیانت مفهوم غریبی است. چه بسیار دوستی هایی که بر سر این مفهوم به دشمنی تبدیل شده اند و چه بسیار عشق هایی که به واسطه این مفهوم به نفرت بدل گشته اند. خیانت از جمله مفاهیمی است که در عشق های معمولی و داستان های عامه پسند و در زندگی روزمره بسیار به کار می روند.

2- تصویر سازی از عشق ناب کار آسانی نیست. به ویژه در زمانه ای که ردپای امر اجتماعی تصور هر امر نابی را غیر ممکن ساخته است.  اما اگر بخواهیم از امر ناب در مفهومی بوردیویی سخن بگوییم باید آنرا به واسطه مفاهیم استقلال، استغنا و بی منفعتی به تصویر کشیم. در این معنی عشق ناب نیز می تواند عشقی استغنا طلب و بی نفع معرفی گردد. بوردیو البته می داند که سخن گفتن از بی نفعی راه به جایی نخواهد برد و  از نفع نهفته در بی نفعی سخن می گوید. اما سخن گفتن از غیر ممکن بودن بی نفعی به معنی برابر دانستن تمام نفع ها نیست. به عبارت دیگر همه انسانها از کنش های روزمره خود نفع خواهند برد، اما این نفع ها از لحاظ کمی و کیفی برابر نیستند. در نتیجه شاید بتوان عشق ناب را عشقی دانست که در پی نفع کمتری (کمی و کیقی) باشد و یا منفعت کمتری (کمی و کیفی) را به دنبال آورد.

3- کسانی که  از افتادن در دام مرگ نهراسیده اند و جرات خواندن بوف کور صادق هدایت را داشته اند می دانند که این رمان بر اساس برخی تفاسیر از دو بخش تشکیل یافته است. بازخوانی بوف کور بر اساس طرح بوردیو و سعی در یافتن نشانه ای از امر ناب در این داستان جلوه هایی از عشق ناب را به نمایش می گذارد. بر این اساس بخش نخست بوف کور را می توان روایت عشق ناب نامید. قهرمان همه جا را به دنبال عشق جستجو می کند در حالی که هیچ گاه به صرافت تصاحب زن اثیری نمی افتد. او تنها خواستار دیدن چشم های زن اثیری است و با تن او کاری ندارد. گویی او قهرمانی است که می خواهد در آیینه چشمان عشق ناب شستشو داده شود و از همنشینی با منش ناب بهره مند گردد. او عاشق استغنا طلبی است که نفع های روزمره و جسمانی خود را به فراموشی سپرده است. بخش دوم داستان  را می توان جریان استحاله قهرمان داستان دانست. قهرمان از دنیای اثیری بیرون آمده است و در زمان و مکان روزمره زندگی می کند. او زنی دارد که او را لکاته صدا می زند. لکاته هیچ گاه با او هم بستر نبوده است در حالی که فاسق های جفت و تاق فراوانی دارد. قهرمان با این همه او را دوست دارد و به دنبال جلب نظر او تکاپو می کند. اما هر چه داستان به پیش می رود قهرمان از جهان اثیری بیش تر جدا می گردد و در جهان رجاله ها بیش تر فرو می رود. پایان داستان نقطه ایست که قهرمان به پیرمرد خنزرپنزری که می تواند نمادی از رجاله ها باشد استحاله یافته است. در این جاست که قهرمان احساس می کند لکاته به او خیانت کرده است، حس کینه در او بیدار می شود و به فکر انتقام می افتد و آنگاه لکاته را به قتل می رساند در حالی که خودش یک رجاله است. اکنون او فاصله زیادی با بی نفعی دارد.

4- خیانت از جمله مفاهیمی است که می تواند در تحلیل نوع عشق مفید باشد. اعتقاد به مفهوم خیانت، کینه، تصاحب و انتقام از جمله مولفه های عشق رجاله وار یا لکاته وارهستند. مفهوم خیانت در عشق ناب جایی ندارد.

 

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |

چرا همه ایرانیان شاعر هستند ؟ سه شنبه ششم اسفند 1387 9 بعد از ظهر
دوست عزیز محمد جواد علیزاده در یکی از مطالب نغز خویش پرسیده است چرا همه مردم ایران شاعر هستند؟ در واقع این دوست گرامی به نکته ارزشمندی اشاره کرده است که می تواند مورد بحث و گفتگو قرار گیرد. نکته نهفته در این سئوال، مطلب مهمی است از آن رو که بسیاری از ما ایرانیان یا شعر می گوییم یا ترانه هایی را زیر لب تکرار می کنیم یا در حین رانندگی و کارهای دیگر مهملاتی را با موسیقی هایی من درآوردی وردخوانی می کنیم و... به نظر من اینها شواهدی است از وجود جامعه ای که می توان آن را جامعه ای احساسی نامید. جامعه احساسی مفهومی است که در برابر جامعه عقلایی قرار می گیرد. بسیاری از ما در زندگی روزمره خویش با امورات عجیب و غریب ماورایی در ارتباطیم. اموراتی که بسیاری از آنها هیچ ربطی به دین مشخص نهادینه شده ندارد. تقدیر و سرنوشت زندگی روزمره ما را احاطه کرده است. ما ایرانیان بسیاری از اعمال خویش را بر اساس احساسات درونی مان انجام می دهیم، احساساتی که دقایقی بعد نشانی از آنها باقی نمانده است. بسیاری از ما با یک نگاه عاشق می شویم و بعد از مدتی به نفرت می رسیم. موسیقی سنتی ما انسان را به وادی عاطفه و احساس می کشاند و اشعاری که همیشه همراه موسیقی ها هستند(و اجازه فهم موسیقی را نمی دهند) ما را غرق در احساس می کنند. بسیاری از ما به کتابی تفال می زنیم و احساس می کنیم که مسیر زندگی مان مشخص شده است. صبح تا شب سعدی و حافظ و مولانا می خوانیم و غرق کیف و لذت می شویم. زندگی احساسی از هر سو ما را احاطه کرده است. حتی رفتارهای سیاسی و انتخاباتی مان هم تابع احساسات هستند. یک روز شعار درود بر بنی صدر سر می دهیم و فردا مرگ بر بنی صدر می گوییم. یک روز فکر می کنیم خاتمی 8 سال ما را سر کار گذاشت و هیچ کاری نکرد و یک روز دیگر با شنیدن خبر نامزدی او غرق در شادی و احساس می شویم و نمی توانیم جلوی اشک های خود را بگیریم. یک روز فکر می کنیم دنیا دیگر به پایان رسیده است و هیچ راه امیدی نیست و یک روز دیگر احساس می کنیم که امروز بهترین روز زندگی است و ایکاش زندگی همیشه برقرار باشد زیرا بلبلان می خوانند و همه جا را سبزه و گل سنگفرش کرده اند و یا دانه های برف رقص کنان پایین می آیند و همه جا سفید شده است.

اینها همه نشانه هایی از جامعه ای احساسی است جامعه که با عقلانیت بیگانه است.به قول استادی برخورد ما ایرانیان با رانندگی مصداق کاملی از این وضعیت است. در حالی که در جوامع عقلایی به اتوموبیل به چشم وسیله ای خطرناک نگریسته می شود و راننده سعی می کند تا با احتیاط کامل رانندگی کند، رانندگان ایرانی تمام عقده های خود را در رانندگی خالی می کنند، حالی می کنند و بعد هم ممکن است برای تمام عمر بدحال شوند. بسیاری از ما توان ارزیابی عقلایی موقعیت های اجتماعی روزمره را نداریم. اولین مواجه ما با هر پدیده از احساس مان آغاز می شود. ما در برخورد با مشکلات روزمره رکورد استفاده از مکانیسم های روانی را هر روز ارتقا می دهیم . فرافکنی مشکلات به دیگران یا شرایط جامعه (تمام مشکلات ما ناشی از وضعیت جهان سومی ماست یا تقصیر دولت است یا زیر سر آخوندهاست یا هرچه هست زیر سر انگلیس هاست)، توجیه غیر عقلانی مشکلات و یا پاک کردن صورت مسئله و کتمان مشکل از مکانیسم های آشنای روزمره اند. تمام ما بر حق هستیم و هیچ کس گمان نمی کند که شاید او مقصر باشد و بتواند به نحو عقلایی فکر کند و خود را اصلاح نماید.

عقلانیت از جمله آرمان های روشنگری است. آرمانی که در کنار آرمان های فردگرایی و آزادی قرار می گیرد. هرچند جوامع غربی نیز نتوانستند این آرمان ها را به طور کامل در آغوش گیرند و پروژه مدرنیته به قول هابرماس ناتمام است، اما فاصله بسیاری است میان سرگذشت جوامع احساسی چون ما و سرگذشت جوامع آنها. ما مردمان به کودکانی می مانیم که هر چیز را طلب می کنیم و قادر به درک شرایط و محدودیت های محیط اطرافمان نیستیم. واقع گرایی، مواجه با واقعیت و تحلیل عقلایی آن جایی در بین ما ندارد. هر گاه نیز به چیزی نرسیدیم در عوض تحلیل عقلایی نارسایی ها و ضعف هایمان و تلاش در راه ترمیم آنها، همچون کودکان گریه سر می دهیم. به قول فروید ناخودآگاه ما بر خودآگاهمان مسلط است و هیچ کس هم به فکر تقویت خود آگاه خویش نیست. اینها همه توضیح همان سئوال بود که چرا همه ایرانی ها شاعر هستند. این سئوال را به گونه ای دیگر نیز می توان پرسید چرا ایرانی ها رمان نمی خوانند؟

آرزوی بازگشت به کودکی آرزوی خوبی نیست.

نوشته شده توسط رضا  | لینک ثابت |